شعري از مولانا شيخ كشك الدين بد پيله ما را برآن داشت كه چنين بسراييم: اگر بار گران بوديم مانديم
اگرنامهربان بوديم مانديم
اگرمانند سنگ پاي قزوين
براي اين و آن بوديم مانديم
اگر با هاله جان نور روزي
رفيق ِ دل ستان بوديم مانديم
براي خوش خوشان مردم خود
طرفدار چاخان بوديم مانديم
براي مفسدان اقتصادي
اگر تنها فغان بوديم مانديم
زن بابا براي ملت خود
مامان ِ ديگران بوديم مانديم
وبا چاوز فقط در اين سه چار سال
اگر هم داستان بوديم مانديم
اگر با پول بيت المال هر روز
به يك كشور روان بوديم مانديم
در اين مدت خلاصه هرچه بوديم
به كام دشمنان بوديم مانديم
اگراز گنده گويي هاي
« جاويد»
چو يك آتشفشان بوديم مانديم
...........................................
در پرانتز
باز دستي پليد ماشه چكاند
هدفش قلب يك قناري بود
آن كه در قلب كوچكش هردم
جويباري زعشق جاري بود
زد و افتاد وغرق در خون شد
پيرمردي ندا ندا مي كرد
وقناري در آخرين لحظه
وطنش را فقط صدا مي كرد
پرسبزش زخون دل رنگين
چشمها مات ِ اين دنائت بود
كس ندانست كشتن اين مرغ
به كدامين گناه و علت بود