جناب عمو مصطفي مشايخي شعر پـُزيه اي از خود در نمودند و ما را بر آن داشتند كه ما هم پـُز بدهيم و حاصلش اين شد:
دخترهمسايه شوهر كرده است
خواهر او مه لقا پز مي دهد
بچه آورده زن مشتي حسن
دخترش خير النسا پز مي دهد
دايي زن دايي ام رفته سويس
دايي ام در روستا پز مي دهد
بچۀ توران شده دكتر ولي
پوري يك لا قبا پز مي دهد
تازه توران هم خودش اند پز است
پيش قوم و آشنا پز مي دهد
مي خورد هر روز يارو پيتزا
بابت اين اشتها پز مي دهد
صاحب ماشين مشتي ممدلي
وانكه دارد ماكسيما پز مي دهد
يك نفر با مدرك جعلي خود
توي سيما يا صدا پز مي دهد
چون شده مهريۀ تاج الملوك
هفتصد شمش طلا ،پز مي دهد
زيد مي فيسد كه خيلي شاعراست
مردك شاعر نما پز مي دهد
شعرهايش بند تنباني ست، ليك
باز اين پر مدعا پز مي دهد
دكتري اسهال را كرده علاج
پس براي اين شفا پز مي دهد
چون شود تنبان هر مردي دوتا
بابت اين ارتقا پز مي دهد
پول بابا را پسر داده به باد
پيش هر كس ناقلا پز مي دهد
مدرك آزاد دارد گل پسر
مرحبا بر او بجا پز مي دهد!
هر كه قهريد از ننه خواننده شد
با دو مثقالي صدا پز مي دهد
هانيه دارد دوسه تا بوي فرند
بابتش پيش حنا پز مي دهد
مي پرد هرروز آرش با يكي
با پري و ماندانا پز مي دهد
كار فيسيدن شده عادت ، لذا
هم غني و هم گدا پز مي دهد
اين مرض واگير دارد گوييا
ما به او ، او هم به ما پز مي دهد
فيس آدم را هوايي مي كند
پس نمي پرسد چرا پز مي دهد؟
گاهگاهي گر عبادت مي كند
ناقلا پيش خدا پز مي دهد
پينه بسته طفلكي پيشاني اش
بابت اين پينه ها پز مي دهد
اين وسط
«جاويد» با اشعار خود
مثل آن شاعر نما پز مي دهد